بلبل عاشق

چون بلبلِ عاشق پیِ دیدارِ تو هستم از روزِ ازل مست وُ گرفتارِ تو هستم بُلبل برود باغ که بیند رخِ گل ها من در طلبِ دیدنِ رخسارِ تو هستم پنهان چه کنی عشقِ مرا ای گلِ زیبا بگذار بدانند هوا دارِ تو هستم گاهی…

دام تو

گرچه در دامِ تو افتادم فقط با یک نگاه تیرِ مژگان را زدی امّا دلم خشنود بود خواستم با دلبری قلبِ تو را آرم بدست هرچه کردم ره بیابم در دلت، مسدود بود

بی خانمان

غمِ بی خانمانی را کسی داند دَرین دنیا چو من درکودکی مانده میانِ کوچه ها تنها

خورشید

از ازل چشمِ تو را حقْ جایِ #خورشید آفرید می گُشایی #چشمِ خود را ، روز می آید پدید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

امتحان

*ای زندگی بردار دست از امتحانم * رنج فراوانی کشیده جسم و جانم تا کِی به آزارم بکوشی مَردم آزار فرسوده گشت از غم، تمامِ استخوانم گفتی صبوری کن ولی هرگز نگفتی غم را چگونه از درونِ دلْ بِرانم هرکس به رخسارم نظر چون کرد،…

چشم خمار

هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد نگاهت دلْ ربود وُ ساغرِ مِیْ را به دستم داد مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

قلب زتن رمیده

کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام بی سِپر آمدم بزن ، تیر به دلْ زِ رو به رو بُرده زِدل قرارِ من، طرّه ی مشک سایِ تو رحمْ بکن شبی بیا تا به سَحر به گفتگو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

وداع

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید هرچند بینِ دلشدگانش مرا ندید با اشکِ چشم بدرقه کردم ولی دِلم دیگر درونِ سینه زِ غصّه نمی تَپید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

ناوک مژگان

با ناوَکِ مُژگانْ به نَبَرد آمده ای چه؟! فرمان بده جانْ هدیه بیارم خبر از تو گر در پِیِ تسخیرِ سَرایِ دلِ مایی سرباز وُ سِلاح ازمن وُ جانا ظَفر ازتو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

نگار بی وفا

هزاران زخم زد بر دلْ، نگارِ بی وفایِ من که دشمن با قساوت اینچنین خنجرنخواهد زد هوایِ شهرِ احساسم زِتنهایی شده ابری به جزغمْ خانه یِ دلْ را کسِ دیگر نخواهد زد دلا هرگز مَنال از دردِ هجرانش؛ زِ بی مهری شکسته بالِ پروازم گمانم…