وقت دیدار

وقتِ دیدار لَبم خواست زِ عشقت گوید شرم مانع شد وُ هرگز به سخن باز نشد زنده ام با نَفست ای گُلِ خوشبویِ بهار این همان جمله که دیگر به تو ابراز نشد تا در آغوش کشیدی تَنِ تبدارم را دلْ زِ جا کنده شد…

احساس

تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت تازه فهمیدم که دل دادن به او بی سود بود من تمام هستیِ خود را به او دادم ولی او به فکر کُشتنم از راه درد آلود بود وقتِ جان دادن به بالین آمدوُ، باخنده گفت…

نگار بی وفا

هزاران زخم زد بر دلْ، نگارِ بی وفایِ من که دشمن با قساوت اینچنین خنجرنخواهد زد هوایِ شهرِ احساسم زِتنهایی شده ابری به جزغمْ خانه یِ دلْ را کسِ دیگر نخواهد زد دلا هرگز مَنال از دردِ هجرانش؛ زِ بی مهری شکسته بالِ پروازم گمانم…

ماهی افتاده بر خاک

شبیه ماهیِ افتاده برخاکم که دریا هم زِمن غافل شده احوالِ تنها را نمی فهمد چنان درگِل نشسته قایقِ قلبم که بعداز تو دگر معنایِ برگرد به دریا را نمی فهمد بنازم دردِ عشقت را که چشمانم شده بی خواب زِیادش رفته خواب وُ طعمِ…

‍ ای کِه بُردی دل زِدستم گوش کن

‍ ای کِه بُردی دل زِدستم گوش کن من زِعشقت مست و، ازخودغافلم گُل فراوانست در عالم ولی بینِ گلها من به سمتت مایلم دیدمت با دیگری قلبم شکست آه وحسرت شد تمامِ حاصلم گفته بودی با وفا هستی چه شد؟ زود یادت رفت عهدت…