نگاه منتظر

“نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی ، بر سر دیوارمان مانده “ زِ عشق وعاشقی تنها ، نگاهی منتظر بر راه دلی محزون وُ ، حسرت بر تنِ سیگارمان مانده چنان غافل شدیم از حالِ هم، در روزهای سخت ببین…

تماشاگاه عالم

“ای جهانی محوِ رویت ، محو ِسیمای که ای؟ ای تماشاگاه ِ عالم ، در تماشایِ که ای ؟” مانده ام در ظلمت شب ای فروغ دیده ام روشنی بخش شب تار وُ دلارای که ای؟ تا سَحر با یادِ خوبت عشق بازی می کنم…

نازدانه

دستم به زلفت گر رسد، ای نازدانه خواهم زنم با مِهر ، گیسوی تو شانه گر دل به دلداری دهی؛ این را بدانکه خواهی به دیدارش رَوی باهر بهانه ای کاش می دیدم تو را در کوچه ی عشق یکبار دیگر زیر باران عاشقانه وقتی…

عنان دل

خدا عنانِ دلم را به دلستان داده ست برایِ کشتنِ من دستِ او کمان داده ست زِغمزه تیرِ پِیاپی اگر به قلبم زد چه غم خداست طبیبم، همانْ که جان داده ست صبور باش دلا ! گرچه غرقِ خون هستی بِدان زِ رحمتِ خود، عاشقانْ…

بلبل عاشق

چون بلبلِ عاشق پیِ دیدارِ تو هستم از روزِ ازل مست وُ گرفتارِ تو هستم بُلبل برود باغ که بیند رخِ گل ها من در طلبِ دیدنِ رخسارِ تو هستم پنهان چه کنی عشقِ مرا ای گلِ زیبا بگذار بدانند هوا دارِ تو هستم گاهی…

امتحان

*ای زندگی بردار دست از امتحانم * رنج فراوانی کشیده جسم و جانم تا کِی به آزارم بکوشی مَردم آزار فرسوده گشت از غم، تمامِ استخوانم گفتی صبوری کن ولی هرگز نگفتی غم را چگونه از درونِ دلْ بِرانم هرکس به رخسارم نظر چون کرد،…

گرد دل سردی

به امّیدی نِشستم برسر راهت که برگردی ندانستم به احساست نِشسته گردِ دلسردی سَفر کردی فراموشم کنی امّا ندانستی برایِ دیدنت عمری شده کارم جهانگردی چو فهمیدی شدم عاشق؛ رها کردی مرا رفتی دلِ عاشقْ شِکستن نیست از رسمِ جوانمردی برایِ خاطر دشمن شکستی عهدو…

بهار

بهار بی تو دلگیر وُ همانند زمستان است قَبایش سبز اما دردلش سرما وُ بوران است نمی آیی به دیدارم که سالِ من شود تحویل چه می دانی که چشمانم زِغم در گیرِ باران است به ظاهر می زنم لبخند تا دَردم شود پنهان ولی…

از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی

‍ از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی ای یار دلارامم وقت است که باز آیی ای درد توام درمان زین بیش مرنجانم کفراست اگر مارا دیگر تو نبخشایی باعشوه گری دلْ را از سینه بُرون بُردی حاکم شده ای بردلْ ای عشقِ اهورایی…

‍ “گرفته ام به بغل درد خستگی ها را”

“گرفته ام به بغل درد خستگی ها را” امید نیست ببینم طلوعِ فردا را غمت چنان زده آتش به خرمنِ جانم صدای آه وُ فغانش گرفته دنیا را شبیه قایقِ درگِل نشسته ام بی تو که بُرده غم زِدلش آرزویِ دریا را چگونه شرح دهم…