خوش باش

نیکی کن وُ خوش باش! زمان درگذر است مرگ از رگِ گردن به تو نزدیک تر است هرگز مَده آزار کسی را ؛ که خدا از نیّت وُ اعمالِ همه با خبر است

دام تو

گرچه در دامِ تو افتادم فقط با یک نگاه تیرِ مژگان را زدی امّا دلم خشنود بود خواستم با دلبری قلبِ تو را آرم بدست هرچه کردم ره بیابم در دلت، مسدود بود

قلب زتن رمیده

کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام بی سِپر آمدم بزن ، تیر به دلْ زِ رو به رو بُرده زِدل قرارِ من، طرّه ی مشک سایِ تو رحمْ بکن شبی بیا تا به سَحر به گفتگو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

وداع

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید هرچند بینِ دلشدگانش مرا ندید با اشکِ چشم بدرقه کردم ولی دِلم دیگر درونِ سینه زِ غصّه نمی تَپید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

ناوک مژگان

با ناوَکِ مُژگانْ به نَبَرد آمده ای چه؟! فرمان بده جانْ هدیه بیارم خبر از تو گر در پِیِ تسخیرِ سَرایِ دلِ مایی سرباز وُ سِلاح ازمن وُ جانا ظَفر ازتو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

هوای دیدنت

چنان افتاده درجانم هوایِ دیدنت امشب زِهَر ره می روم خود را سَرِکوی تو می بینم دو چشمم گشته نابینا زِبس باریده در هجرت شفایِ چشم خود، در دیدنِ روی تو می بینم مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

پروانه

منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم که بعدازمرگِ من باید دهی تطهیروُ تلقینم بسوزانی مرا،خاکسترم راگر دهی بَر باد به جز کویت نخواهم منزلی دیگر که بگزینم مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

طُرّه

طُرّه بر پیشانی ات افشانده ای از رویِ ناز شمسِ عالمتاب را از دیده پنهان کرده ای صبحدمْ نورِ دو چشممْ از نگاهِ گرمِ توست بانگاهی خانه ی دلْ را چراغان کرده ای مهنازرنجی پرستویمهاجر

یادتو

هرشام وسَحر سینه، ازیادِ تو لبریز است صبحی که تو را بینم آن صبح دل انگیز است گر جان طلبی آن را تقدیم کنم بامِهر جانم چه بُوَد قابلْ بسیار که ناچیز است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز که مَه سیما دلارامم به دیدار آمده امشب دوچشمِ من شده روشن،سَرای دلْ شده گلشن درونِ سینه ام شادی پدیدار آمده امشب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر