روز و شب در پیِ یک لقمه ی نان در بدرم

روز و شب در پیِ یک لقمه ی نان در بدرم سایه ی مِهر پدر نیست، عزیزان به سَرم روزها غرق خیالم؛ همه شب تا دَمِ صبح اشک می ریزم و با خاطره ها همسفرم #پرستوی_مهاجر

جز راستی مَرو رهِ دیگر، ضلالت است

جز راستی مَرو رهِ دیگر، ضلالت است خدمت به والدین وُ بُزرگان عبادت است گاهـی زِ رویِ مِهـر، به دیـدارشــان بـرو بودن به زیرِ سایه ی آنان ،سعادت است #پرستوی_مهاجر

صف آرایی مژگان سیاهت

صف آراییِّ مُژگانِ سیاهت بگوید با دلم پـیـکار داری نگاهم می کنی با ناز ، گویی برای کُشتنم اصــرار داری تو هم عاشق شدی اما به ظاهر خیالِ توبه وُ انکــار داری کجا وصفِ رخت را می توان کرد هِزاران ماه در رخـســـار داری تو…

در خزانِ عمر ، گاهی دلْ جوانی می کند

در خزانِ عمر ، گاهی دلْ جوانی می کند غرقِ رویا ، آرزویِ آنچنانی می کند دین و ایمانم ، سیه چشمی به یغما بُرد وُ دلْ بامحبّت ، عشقِ او را میزبانی می کند گرچه در ظاهر سخن هرگز نمی گوید زِ یار در…

آمـدی در روزگارم زندگـی معنـا گرفت

آمـدی در روزگارم زندگـی معنـا گرفت مِهرتو درخانهٔ قلبم نشست و جا گرفت تا نگـاهِ دلکشـت را بَرنگـاهم دوختــی مَست گشتم، کامِ من طعم خوشِ صهبا گرفت دست در دستم نهادی با محبّت ، ناگـهـان خون درونِ رگْ به جوش آمد، تَنم گرما گرفت اشکِ…

باز صبح آمد وُ خورشیدِ زرافشان تابیـد

باز صبح آمد وُ خورشیدِ زرافشان تابیـد نرم نرمک زِجهان پرده ی شب را برچیـد گل تبــسم زد وُ ، پـروانه ز شــادی با نـاز پنجه در پنجه ی خورشید،چه زیبا رقصید #پرستوی_مهاجر

گر به جرمِ عشقِ تو در شهر رسوایم کنند

گر به جرمِ عشقِ تو در شهر رسوایم کنند می پذیرم جرمِ خود را سخت تاوان میدهم روز و شب در هرنمازم از خدا خواهم وصال از برای استجابش نذر و احسان می دهم مرگِ من باشد اگر شرطِ وصالت،همچو شمع از برای با تو…

دیریست بی تو حال دلم رو به راه نیست

دیریست بی تو حال دلم رو به راه نیست چشمم به راه مانده ، جدایی برای چیست؟ هـرکــس که دیـد حـالِ مرا بـعدِ رفتـَنت چون ابرِ نوبـهار به حـالِ دلم گـریسـت #پرستوی_مهاجر

ای جهانی محوِ رویت ، محو سیمای که ای؟

ای جهانی محوِ رویت ، محو ِسیمای که ای؟ ای تماشاگاه ِ عالم ، در تماشایِ که ای ؟” مانده ام در ظلمت شب ای فروغ دیده ام روشنی بخش شب تار وُ دلارای که ای؟ تا سَحر با یادِ خوبت عشق بازی می کنم…

سیه چشم و کمان ابرو ، نگارم اهلِ تبریز

سیه چشم وُ کمان ابرو ، نگارم اهلِ #تبریز است چه گویم قامتش سَرو وُ، دلشْ از مِهر #لبریز است #پرستوی_مهاجر