رسم عاشقی

سوخت پروانه درآتش شمع بی وقفه گریست جان فشانی در رهِ معشوق رسم عاشقیست

غروب پنجشنبه

در غروب پنج شنبه ، هیچ کس یادم نکرد بس که دلتنگم ، نِشسته برمَزارم گردِ غم

سیه چشم

سیه چشم وُ کمان ابرو ، نگارم اهلِ تبریز است چه گویم قامتش سَرو وُ، دلشْ از مِهر لبریز است

بی خانمان

غمِ بی خانمانی را کسی داند دَرین دنیا چو من درکودکی مانده میانِ کوچه ها تنها

خورشید

از ازل چشمِ تو را حقْ جایِ #خورشید آفرید می گُشایی #چشمِ خود را ، روز می آید پدید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

چشم خمار

هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد نگاهت دلْ ربود وُ ساغرِ مِیْ را به دستم داد مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

پرستار

نمی بینم پرستاری به جز غم در بَرم امشب خرابم کن زِمِی ساقی که باچشمِ تَرم امشب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

روی ماهت

رویِ ماهت روشنی بخشیده هرشب مَحفِلم از اَزل جاناچه خوش بِنْشَسْته مهرت در دلم مهنازرنجی پرستویمهاجر

شبِ یلدایِ چشمانت

شبِ یلدایِ چشمانت قشنگست و، تماشایی نگاهِ پُر زِاحساست نشان از عشقِ رویایی مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

با قَساوت بالِ پروازم شکستی لااقل

با قَساوت بالِ پروازم شکستی لااقل از قفس بیرون مَینداز که من جَلد ِتوام مهنازرنجی پرستویمهاجر