شبِ یلدایِ چشمانت

شبِ یلدایِ چشمانت قشنگست و، تماشایی نگاهِ پُر زِاحساست نشان از عشقِ رویایی مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی

‍ از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی ای یار دلارامم وقت است که باز آیی ای درد توام درمان زین بیش مرنجانم کفراست اگر مارا دیگر تو نبخشایی باعشوه گری دلْ را از سینه بُرون بُردی حاکم شده ای بردلْ ای عشقِ اهورایی…

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز که مَه سیما دلارامم به دیدار آمده امشب دوچشمِ من شده روشن،سَرای دلْ شده گلشن درونِ سینه ام شادی پدیدار آمده امشب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

‍ “گرفته ام به بغل درد خستگی ها را”

“گرفته ام به بغل درد خستگی ها را” امید نیست ببینم طلوعِ فردا را غمت چنان زده آتش به خرمنِ جانم صدای آه وُ فغانش گرفته دنیا را شبیه قایقِ درگِل نشسته ام بی تو که بُرده غم زِدلش آرزویِ دریا را چگونه شرح دهم…

با قَساوت بالِ پروازم شکستی لااقل

با قَساوت بالِ پروازم شکستی لااقل از قفس بیرون مَینداز که من جَلد ِتوام مهنازرنجی پرستویمهاجر

صبحدم خورشیدِ رُخسارت نَمایانْ گر شود

صبحدم خورشیدِ رُخسارت نَمایانْ گر شود شَمسِ عالم رویِ خود پنهان کُند گردد خِجل مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

منم آن عاشقِ مُفلس که نگارم به نگاهی

منم آن عاشقِ مُفلس که نگارم به نگاهی دل ودین،هوش وحواسم همه را بُرده زِدستم مهنازرنجی پرستوی مهاجر

قلبم زِ دردِ هجر به غم مُبتلا شده است

قلبم زِ دردِ هجر به غم مُبتلا شده است بارانِ اشکْ هم زِ دو چشمم رهاشده است مَنعم چه می کنید زِعشقش که سال هاست دل داده ام زِ دست برایم خدا شده است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

روزِ مَرگم یار را مَست از مِیِ نابش کنید

روزِ مَرگم یار را مَست از مِیِ نابش کنید شعرِحافظ را بخوانید وُ ؛ کمی خوابش کنید بَر مَزارم گریه مَمنوع ! مَبادا یار را زین جدایی غرقِ غمْ ، دلتنگ وُ بی تابش کنید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

از فراقت دیده گریان، آمده جانم به لب

از فراقت دیده گریان، آمده جانم به لب با خیالت گفتگو دارم به واللّه روز وُ شب تا به کِی ریزم به دامان اشکِ حسرت تا به کِی؟ وعده یِ وصلم بده،کامم شَوَد همچون رُطب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر