صبحدم خورشیدِ رُخسارت نَمایانْ گر شود

صبحدم خورشیدِ رُخسارت نَمایانْ گر شود شَمسِ عالم رویِ خود پنهان کُند گردد خِجل مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

منم آن عاشقِ مُفلس که نگارم به نگاهی

منم آن عاشقِ مُفلس که نگارم به نگاهی دل ودین،هوش وحواسم همه را بُرده زِدستم مهنازرنجی پرستوی مهاجر

قلبم زِ دردِ هجر به غم مُبتلا شده است

قلبم زِ دردِ هجر به غم مُبتلا شده است بارانِ اشکْ هم زِ دو چشمم رهاشده است مَنعم چه می کنید زِعشقش که سال هاست دل داده ام زِ دست برایم خدا شده است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

روزِ مَرگم یار را مَست از مِیِ نابش کنید

روزِ مَرگم یار را مَست از مِیِ نابش کنید شعرِحافظ را بخوانید وُ ؛ کمی خوابش کنید بَر مَزارم گریه مَمنوع ! مَبادا یار را زین جدایی غرقِ غمْ ، دلتنگ وُ بی تابش کنید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

از فراقت دیده گریان، آمده جانم به لب

از فراقت دیده گریان، آمده جانم به لب با خیالت گفتگو دارم به واللّه روز وُ شب تا به کِی ریزم به دامان اشکِ حسرت تا به کِی؟ وعده یِ وصلم بده،کامم شَوَد همچون رُطب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

او رفت پیشِ حضرتِ حقْ جاودانه شد

او رفت پیشِ حضرتِ حقْ جاودانه شد قلبم شکست، اشک زِچشمم روانه شد روحم به وقتِ خاکسپاری زِ فَرطِ غم پَر زد ،جدا شد از تَن وُ مرگش بهانه شد مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

شمال تا جنوبِ کشورم درگیرِ بارانست

شمال تا جنوبِ کشورم درگیرِ بارانست بهار آمد ولی عیدیِ ما دیده ی گریانست خدایا از بلاها حفظ فرما مردمِ ایران درین ایّام حالِ هموطن هایم پریشانست مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

درونِ دل بُوَد کاشانه یِ دوست

درونِ دل بُوَد کاشانه یِ دوست به هرجا می رود دل همرهِ اوست چنان مِهرش به دل دارم که روزی کُنم جان رابه قربانش که نیکوست مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

رویْ بِنْمای که خورشید هویدا بشود

رویْ بِنْمای که خورشید هویدا بشود آسمان روشن وُچشمانِ سحر وا بشود همه شب منتظرم تا تو بَرآیی زِ افق سحر آغاز وُ دلم مستِ تماشا بشود مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

با دلی بِشْکسْته سویت آمدم ای مهربان

با دلی بِشْکسْته سویت آمدم ای مهربان من غریبم جز به درگاهت ندارم مأمنی سالها مِهر تو آتش بر دل وُ جانم زده اِذنِ دیدارم بده که آرامشِ قلبِ منی مهناز رنجی پرستوی مهاجر