وقتِ دیدار لَبم خواست زِ عشقت گوید

وقتِ دیدار لَبم خواست زِ عشقت گوید
شرم مانع شد وُ هرگز به سخن باز نشد

زنده ام با نَفست ای گُلِ خوشبویِ بهار
این همان جمله که دیگر به تو ابراز نشد

تا در آغوش کشیدی تَنِ تبدارم را
دلْ زِ جا کنده شد وُ فرصتِ پرواز نشد

شاعرم کرد همان حس، که میانِ من وُ توست
جز قَلم هیچ کسی با خبر از راز نشد

مهناز_رنجی

پرستوی_مهاجر

درباره نویسنده: mahnazranji

مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *