به امّیدی نِشستم برسر راهت که برگردی

به امّیدی نِشستم برسر راهت که برگردی
ندانستم به احساست نِشسته گردِ دلسردی

سَفر کردی فراموشم کنی امّا ندانستی
برایِ دیدنت عمری شده کارم جهانگردی

چو فهمیدی شدم عاشق؛ رها کردی مرا رفتی
دلِ عاشقْ شِکستن نیست از رسمِ جوانمردی

برایِ خاطر دشمن شکستی عهدو پیمانت
ندارم شِکْوه ای اما بِدان خیلی تو نامردی

همه شب تا سحرچشمم به دَر مانده وُ بیدارم
ندارم شاهدی جز ماه وُ چشمانی که تَرکردی

تو رفتی فصلهایِ زندگیم درگیرِ بارانست
ببین با رفتنت بر روزگارِ من چه آوردی

مهناز_رنجی

پرستوی_مهاجر

درباره نویسنده: mahnazranji

مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *