از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی

‍ از دیده بُرون آمد اشک از غمِ
تنهایی

ای یار دلارامم وقت است که
باز آیی

ای درد توام درمان زین بیش
مرنجانم

کفراست اگر مارا دیگر تو
نبخشایی

باعشوه گری دلْ را از سینه
بُرون بُردی

حاکم شده ای بردلْ ای عشقِ
اهورایی

از غمزه مَزن تیری بر این دلِ
رنجورم

رحمی بِنَما بردل ای مَظهرِ
زیبایی

از لطف وکرم ما را امّیدِ
وصالی ده

دردلْ نَبُوَد صبر وُ دوراز
تو شکیبایی

مهناز_رنجی

پرستوی_مهاجر

درباره نویسنده: mahnazranji

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *