‍ “گرفته ام به بغل درد خستگی ها را”

“گرفته ام به بغل درد خستگی ها را”

امید نیست ببینم طلوعِ فردا را

غمت چنان زده آتش به خرمنِ جانم

صدای آه وُ فغانش گرفته دنیا را

شبیه قایقِ درگِل نشسته ام بی تو

که بُرده غم زِدلش آرزویِ دریا را

چگونه شرح دهم حالِ قلبِ غمیگنم

جواب کرد زِدرمان پزشک هم ما را

درین دقایق آخرکه مرگ من حتمی ست

دریغ ! یاد نکردی غریب تنها را

مهنازرنجی پرستویمهاجر

درباره نویسنده: mahnazranji

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *