تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت

تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت تازه فهمیدم که دل دادن به او بی سود بود من تمام هستیِ خود را به او دادم ولی او به فکر کُشتنم از راه درد آلود بود وقتِ جان دادن به بالین آمدوُ، باخنده گفت…

نیکی کن وُ خوش باش! زمان درگذر است

نیکی کن وُ خوش باش! زمان درگذر است مرگ از رگِ گردن به تو نزدیک تر است هرگز مَده آزار کسی را ؛ که خدا از نیّت وُ اعمالِ همه با خبر است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

چون بلبلِ عاشق پیِ دیدارِ تو هستم

چون بلبلِ عاشق پیِ دیدارِ تو هستم از روزِ ازل مست وُ گرفتارِ تو هستم بُلبل برود باغ که بیند رخِ گل ها من در طلبِ دیدنِ رخسارِ تو هستم پنهان چه کنی عشقِ مرا ای گلِ زیبا بگذار بدانند هوا دارِ تو هستم گاهی…

گرچه در دامِ تو افتادم فقط با یک نگاه

گرچه در دامِ تو افتادم فقط با یک نگاه تیرِ مژگان را زدی امّا دلم خشنود بود خواستم با دلبری قلبِ تو را آرم بدست هرچه کردم ره بیابم در دلت، مسدود بود مهناز_رنجی حاصلبداههسرایی