بهار بی تو دلگیر وُ همانند زمستان است

بهار بی تو دلگیر وُ همانند زمستان است قَبایش سبز اما دردلش سرما وُ بوران است نمی آیی به دیدارم که سالِ من شود تحویل چه می دانی که چشمانم زِغم در گیرِ باران است به ظاهر می زنم لبخند تا دَردم شود پنهان ولی…

طُرّه بر پیشانی ات افشانده ای از رویِ ناز

طُرّه بر پیشانی ات افشانده ای از رویِ ناز شمسِ عالمتاب را از دیده پنهان کرده ای صبحدمْ نورِ دو چشممْ از نگاهِ گرمِ توست بانگاهی خانه ی دلْ را چراغان کرده ای مهنازرنجی پرستویمهاجر

رویِ ماهت روشنی بخشیده هرشب مَحفِلم

رویِ ماهت روشنی بخشیده هرشب مَحفِلم از اَزل جاناچه خوش بِنْشَسْته مهرت در دلم مهنازرنجی پرستویمهاجر

هرشام وسَحر سینه، ازیادِ تو لبریز است

هرشام وسَحر سینه، ازیادِ تو لبریز است صبحی که تو را بینم آن صبح دل انگیز است گر جان طلبی آن را تقدیم کنم بامِهر این جانْ چه بُوَد قابلْ بسیار که ناچیز است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

شبیه ماهیِ افتاده برخاکم که دریا هم

شبیه ماهیِ افتاده برخاکم که دریا هم زِمن غافل شده احوالِ تنها را نمی فهمد چنان درگِل نشسته قایقِ قلبم که بعداز تو دگر معنایِ برگرد به دریا را نمی فهمد بنازم دردِ عشقت را که چشمانم شده بی خواب زِیادش رفته خواب وُ طعمِ…

‍ ای کِه بُردی دل زِدستم گوش کن

‍ ای کِه بُردی دل زِدستم گوش کن من زِعشقت مست و، ازخودغافلم گُل فراوانست در عالم ولی بینِ گلها من به سمتت مایلم دیدمت با دیگری قلبم شکست آه وحسرت شد تمامِ حاصلم گفته بودی با وفا هستی چه شد؟ زود یادت رفت عهدت…

شبِ یلدایِ چشمانت

شبِ یلدایِ چشمانت قشنگست و، تماشایی نگاهِ پُر زِاحساست نشان از عشقِ رویایی مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی

‍ از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی ای یار دلارامم وقت است که باز آیی ای درد توام درمان زین بیش مرنجانم کفراست اگر مارا دیگر تو نبخشایی باعشوه گری دلْ را از سینه بُرون بُردی حاکم شده ای بردلْ ای عشقِ اهورایی…

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز که مَه سیما دلارامم به دیدار آمده امشب دوچشمِ من شده روشن،سَرای دلْ شده گلشن درونِ سینه ام شادی پدیدار آمده امشب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

‍ “گرفته ام به بغل درد خستگی ها را”

“گرفته ام به بغل درد خستگی ها را” امید نیست ببینم طلوعِ فردا را غمت چنان زده آتش به خرمنِ جانم صدای آه وُ فغانش گرفته دنیا را شبیه قایقِ درگِل نشسته ام بی تو که بُرده غم زِدلش آرزویِ دریا را چگونه شرح دهم…