سیه چشم وُ کمان ابرو ، نگارم اهلِ #تبریز است

سیه چشم وُ کمان ابرو ، نگارم اهلِ #تبریز است چه گویم قامتش سَرو وُ، دلشْ از مِهر #لبریز است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

غمِ بی خانمانی را کسی داند دَرین دنیا

غمِ بی خانمانی را کسی داند دَرین دنیا چو من درکودکی مانده میانِ کوچه ها تنها مهناز_رنجی تصویر_سرایی

از ازل چشمِ تو را حقْ جایِ #خورشید آفرید

از ازل چشمِ تو را حقْ جایِ #خورشید آفرید می گُشایی #چشمِ خود را ، روز می آید پدید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد

هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد نگاهت دلْ ربود وُ ساغرِ مِیْ را به دستم داد مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

نمی بینم پرستاری به جز غم در بَرم امشب

نمی بینم پرستاری به جز غم در بَرم امشب خرابم کن زِمِی ساقی که باچشمِ تَرم امشب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

رویِ ماهت روشنی بخشیده هرشب مَحفِلم

رویِ ماهت روشنی بخشیده هرشب مَحفِلم از اَزل جاناچه خوش بِنْشَسْته مهرت در دلم مهنازرنجی پرستویمهاجر

شبِ یلدایِ چشمانت

شبِ یلدایِ چشمانت قشنگست و، تماشایی نگاهِ پُر زِاحساست نشان از عشقِ رویایی مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

با قَساوت بالِ پروازم شکستی لااقل

با قَساوت بالِ پروازم شکستی لااقل از قفس بیرون مَینداز که من جَلد ِتوام مهنازرنجی پرستویمهاجر

صبحدم خورشیدِ رُخسارت نَمایانْ گر شود

صبحدم خورشیدِ رُخسارت نَمایانْ گر شود شَمسِ عالم رویِ خود پنهان کُند گردد خِجل مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

منم آن عاشقِ مُفلس که نگارم به نگاهی

منم آن عاشقِ مُفلس که نگارم به نگاهی دل ودین،هوش وحواسم همه را بُرده زِدستم مهنازرنجی پرستوی مهاجر