کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام

کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام بی سِپر آمدم بزن ، تیر به دلْ زِ رو به رو بُرده زِدل قرارِ من، طرّه ی مشک سایِ تو رحمْ بکن شبی بیا تا به سَحر به گفتگو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید هرچند بینِ دلشدگانش مرا ندید با اشکِ چشم بدرقه کردم ولی دِلم دیگر درونِ سینه زِ غصّه نمی تَپید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

با ناوَکِ مُژگانْ به نَبَرد آمده ای چه؟!

با ناوَکِ مُژگانْ به نَبَرد آمده ای چه؟! فرمان بده جانْ هدیه بیارم خبر از تو گر در پِیِ تسخیرِ سَرایِ دلِ مایی سرباز وُ سِلاح ازمن وُ جانا ظَفر ازتو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

چنان افتاده درجانم هوایِ دیدنت امشب

چنان افتاده درجانم هوایِ دیدنت امشب زِهَر ره می روم خود را سَرِکوی تو می بینم دو چشمم گشته نابینا زِبس باریده در هجرت شفایِ چشم خود، در دیدنِ روی تو می بینم مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم

منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم که بعدازمرگِ من باید دهی تطهیروُ تلقینم بسوزانی مرا،خاکسترم راگر دهی بَر باد به جز کویت نخواهم منزلی دیگر که بگزینم مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

طُرّه بر پیشانی ات افشانده ای از رویِ ناز

طُرّه بر پیشانی ات افشانده ای از رویِ ناز شمسِ عالمتاب را از دیده پنهان کرده ای صبحدمْ نورِ دو چشممْ از نگاهِ گرمِ توست بانگاهی خانه ی دلْ را چراغان کرده ای مهنازرنجی پرستویمهاجر

هرشام وسَحر سینه، ازیادِ تو لبریز است

هرشام وسَحر سینه، ازیادِ تو لبریز است صبحی که تو را بینم آن صبح دل انگیز است گر جان طلبی آن را تقدیم کنم بامِهر این جانْ چه بُوَد قابلْ بسیار که ناچیز است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز

بپوشان رویِ خود امشب تو ای ماهِ جهان افروز که مَه سیما دلارامم به دیدار آمده امشب دوچشمِ من شده روشن،سَرای دلْ شده گلشن درونِ سینه ام شادی پدیدار آمده امشب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

قلبم زِ دردِ هجر به غم مُبتلا شده است

قلبم زِ دردِ هجر به غم مُبتلا شده است بارانِ اشکْ هم زِ دو چشمم رهاشده است مَنعم چه می کنید زِعشقش که سال هاست دل داده ام زِ دست برایم خدا شده است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

روزِ مَرگم یار را مَست از مِیِ نابش کنید

روزِ مَرگم یار را مَست از مِیِ نابش کنید شعرِحافظ را بخوانید وُ ؛ کمی خوابش کنید بَر مَزارم گریه مَمنوع ! مَبادا یار را زین جدایی غرقِ غمْ ، دلتنگ وُ بی تابش کنید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر