هزاران زخم زد بر دلْ، نگارِ بی وفایِ من

هزاران زخم زد بر دلْ، نگارِ بی وفایِ من که دشمن با قساوت اینچنین خنجرنخواهد زد هوایِ شهرِ احساسم زِتنهایی شده ابری به جزغمْ خانه یِ دلْ را کسِ دیگر نخواهد زد دلا هرگز مَنال از دردِ هجرانش؛ زِ بی مهری شکسته بالِ پروازم گمانم…

به امّیدی نِشستم برسر راهت که برگردی

به امّیدی نِشستم برسر راهت که برگردی ندانستم به احساست نِشسته گردِ دلسردی سَفر کردی فراموشم کنی امّا ندانستی برایِ دیدنت عمری شده کارم جهانگردی چو فهمیدی شدم عاشق؛ رها کردی مرا رفتی دلِ عاشقْ شِکستن نیست از رسمِ جوانمردی برایِ خاطر دشمن شکستی عهدو…

بهار بی تو دلگیر وُ همانند زمستان است

بهار بی تو دلگیر وُ همانند زمستان است قَبایش سبز اما دردلش سرما وُ بوران است نمی آیی به دیدارم که سالِ من شود تحویل چه می دانی که چشمانم زِغم در گیرِ باران است به ظاهر می زنم لبخند تا دَردم شود پنهان ولی…

از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی

‍ از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی ای یار دلارامم وقت است که باز آیی ای درد توام درمان زین بیش مرنجانم کفراست اگر مارا دیگر تو نبخشایی باعشوه گری دلْ را از سینه بُرون بُردی حاکم شده ای بردلْ ای عشقِ اهورایی…

‍ “گرفته ام به بغل درد خستگی ها را”

“گرفته ام به بغل درد خستگی ها را” امید نیست ببینم طلوعِ فردا را غمت چنان زده آتش به خرمنِ جانم صدای آه وُ فغانش گرفته دنیا را شبیه قایقِ درگِل نشسته ام بی تو که بُرده غم زِدلش آرزویِ دریا را چگونه شرح دهم…