از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی

‍ از دیده بُرون آمد اشک از غمِ تنهایی ای یار دلارامم وقت است که باز آیی ای درد توام درمان زین بیش مرنجانم کفراست اگر مارا دیگر تو نبخشایی باعشوه گری دلْ را از سینه بُرون بُردی حاکم شده ای بردلْ ای عشقِ اهورایی…

‍ “گرفته ام به بغل درد خستگی ها را”

“گرفته ام به بغل درد خستگی ها را” امید نیست ببینم طلوعِ فردا را غمت چنان زده آتش به خرمنِ جانم صدای آه وُ فغانش گرفته دنیا را شبیه قایقِ درگِل نشسته ام بی تو که بُرده غم زِدلش آرزویِ دریا را چگونه شرح دهم…