هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد

هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد نگاهت دلْ ربود وُ ساغرِ مِیْ را به دستم داد مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام

کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام بی سِپر آمدم بزن ، تیر به دلْ زِ رو به رو بُرده زِدل قرارِ من، طرّه ی مشک سایِ تو رحمْ بکن شبی بیا تا به سَحر به گفتگو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید هرچند بینِ دلشدگانش مرا ندید با اشکِ چشم بدرقه کردم ولی دِلم دیگر درونِ سینه زِ غصّه نمی تَپید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

با ناوَکِ مُژگانْ به نَبَرد آمده ای چه؟!

با ناوَکِ مُژگانْ به نَبَرد آمده ای چه؟! فرمان بده جانْ هدیه بیارم خبر از تو گر در پِیِ تسخیرِ سَرایِ دلِ مایی سرباز وُ سِلاح ازمن وُ جانا ظَفر ازتو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

هزاران زخم زد بر دلْ، نگارِ بی وفایِ من

هزاران زخم زد بر دلْ، نگارِ بی وفایِ من که دشمن با قساوت اینچنین خنجرنخواهد زد هوایِ شهرِ احساسم زِتنهایی شده ابری به جزغمْ خانه یِ دلْ را کسِ دیگر نخواهد زد دلا هرگز مَنال از دردِ هجرانش؛ زِ بی مهری شکسته بالِ پروازم گمانم…

چنان افتاده درجانم هوایِ دیدنت امشب

چنان افتاده درجانم هوایِ دیدنت امشب زِهَر ره می روم خود را سَرِکوی تو می بینم دو چشمم گشته نابینا زِبس باریده در هجرت شفایِ چشم خود، در دیدنِ روی تو می بینم مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم

منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم منم پروانه ی عاشقْ تو باش شمعِ بالینم که بعدازمرگِ من باید دهی تطهیروُ تلقینم بسوزانی مرا،خاکسترم راگر دهی بَر باد به جز کویت نخواهم منزلی دیگر که بگزینم مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

نمی بینم پرستاری به جز غم در بَرم امشب

نمی بینم پرستاری به جز غم در بَرم امشب خرابم کن زِمِی ساقی که باچشمِ تَرم امشب مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

به امّیدی نِشستم برسر راهت که برگردی

به امّیدی نِشستم برسر راهت که برگردی ندانستم به احساست نِشسته گردِ دلسردی سَفر کردی فراموشم کنی امّا ندانستی برایِ دیدنت عمری شده کارم جهانگردی چو فهمیدی شدم عاشق؛ رها کردی مرا رفتی دلِ عاشقْ شِکستن نیست از رسمِ جوانمردی برایِ خاطر دشمن شکستی عهدو…

بهار بی تو دلگیر وُ همانند زمستان است

بهار بی تو دلگیر وُ همانند زمستان است قَبایش سبز اما دردلش سرما وُ بوران است نمی آیی به دیدارم که سالِ من شود تحویل چه می دانی که چشمانم زِغم در گیرِ باران است به ظاهر می زنم لبخند تا دَردم شود پنهان ولی…