وقت دیدار

وقتِ دیدار لَبم خواست زِ عشقت گوید شرم مانع شد وُ هرگز به سخن باز نشد زنده ام با نَفست ای گُلِ خوشبویِ بهار این همان جمله که دیگر به تو ابراز نشد تا در آغوش کشیدی تَنِ تبدارم را دلْ زِ جا کنده شد…