احساس

تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت
تازه فهمیدم که دل دادن به او بی سود بود

من تمام هستیِ خود را به او دادم ولی
او به فکر کُشتنم از راه درد آلود بود

وقتِ جان دادن به بالین آمدوُ، باخنده گفت
در جوانی رفتی وُ مُردن برایت زود بود

بی سخن تا لحظه ی آخرنگاهش کردم وُ
حیف عشقِ من به او دریایِ نامحدود بود

درباره نویسنده: مهناز رنجی (پرستوی مهاجر )

مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *