آمـدی در روزگارم زندگـی معنـا گرفت

آمـدی در روزگارم زندگـی معنـا گرفت
مِهرتو درخانهٔ قلبم نشست و جا گرفت

تا نگـاهِ دلکشـت را بَرنگـاهم دوختــی
مَست گشتم، کامِ من طعم خوشِ صهبا گرفت

دست در دستم نهادی با محبّت ، ناگـهـان
خون درونِ رگْ به جوش آمد، تَنم گرما گرفت

اشکِ چشمم همچو رود از گونه ها سَرریز شد
در وجودم بذرِ عشقت بی محابا پا گرفت

خواستم آگه کنم قلبِ تو را از رازِ عشق
بر سَرِ ابراز ، بینِ عقل وُ دلْ دعوا گرفت

از غمِ عشقت نهادم سَر به صحرایِ جنون
همچو مجنون شُهرتم در عاشقی بالا گرفت

ریختی خونِ مرا با خنـجــرِ نازِ نگــاه
حکمِ مرگم را بگو چشمت ز کِه فتوا گرفت؟

#پرستوی_مهاجر

قبل از دیگران از شگفتی های سایت با خبر شو

درباره نویسنده: مهناز رنجی

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *