تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت

تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت تازه فهمیدم که دل دادن به او بی سود بود من تمام هستیِ خود را به او دادم ولی او به فکر کُشتنم از راه درد آلود بود وقتِ جان دادن به بالین آمدوُ، باخنده گفت…

نیکی کن وُ خوش باش! زمان درگذر است

نیکی کن وُ خوش باش! زمان درگذر است مرگ از رگِ گردن به تو نزدیک تر است هرگز مَده آزار کسی را ؛ که خدا از نیّت وُ اعمالِ همه با خبر است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

چون بلبلِ عاشق پیِ دیدارِ تو هستم

چون بلبلِ عاشق پیِ دیدارِ تو هستم از روزِ ازل مست وُ گرفتارِ تو هستم بُلبل برود باغ که بیند رخِ گل ها من در طلبِ دیدنِ رخسارِ تو هستم پنهان چه کنی عشقِ مرا ای گلِ زیبا بگذار بدانند هوا دارِ تو هستم گاهی…

گرچه در دامِ تو افتادم فقط با یک نگاه

گرچه در دامِ تو افتادم فقط با یک نگاه تیرِ مژگان را زدی امّا دلم خشنود بود خواستم با دلبری قلبِ تو را آرم بدست هرچه کردم ره بیابم در دلت، مسدود بود مهناز_رنجی حاصلبداههسرایی

غمِ بی خانمانی را کسی داند دَرین دنیا

غمِ بی خانمانی را کسی داند دَرین دنیا چو من درکودکی مانده میانِ کوچه ها تنها مهناز_رنجی تصویر_سرایی

از ازل چشمِ تو را حقْ جایِ #خورشید آفرید

از ازل چشمِ تو را حقْ جایِ #خورشید آفرید می گُشایی #چشمِ خود را ، روز می آید پدید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

*ای زندگی بردار دست از امتحانم *

*ای زندگی بردار دست از امتحانم * رنج فراوانی کشیده جسم و جانم تا کِی به آزارم بکوشی مَردم آزار فرسوده گشت از غم، تمامِ استخوانم گفتی صبوری کن ولی هرگز نگفتی غم را چگونه از درونِ دلْ بِرانم هرکس به رخسارم نظر چون کرد،…

هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد

هِزاران آفرین بر نرگسِ چشمِ خمارت باد نگاهت دلْ ربود وُ ساغرِ مِیْ را به دستم داد مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام

کشته یِ غمزه ی تو شد، قلبِ زِ تن رمیده ام بی سِپر آمدم بزن ، تیر به دلْ زِ رو به رو بُرده زِدل قرارِ من، طرّه ی مشک سایِ تو رحمْ بکن شبی بیا تا به سَحر به گفتگو مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید

وقتِ وِداع خونِ دِل از دیده می چکید هرچند بینِ دلشدگانش مرا ندید با اشکِ چشم بدرقه کردم ولی دِلم دیگر درونِ سینه زِ غصّه نمی تَپید مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر