“نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی ، بر سر دیوارمان مانده “

“نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی ، بر سر دیوارمان مانده “ زِ عشق وعاشقی تنها ، نگاهی منتظر بر راه دلی محزون وُ ، حسرت بر تنِ سیگارمان مانده چنان غافل شدیم از حالِ هم، در روزهای سخت ببین…

“ای جهانی محوِ رویت ، محو ِسیمای که ای؟ ای تماشاگاه ِ عالم ، در تماشایِ که ای ؟”

“ای جهانی محوِ رویت ، محو ِسیمای که ای؟ ای تماشاگاه ِ عالم ، در تماشایِ که ای ؟” مانده ام در ظلمت شب ای فروغ دیده ام روشنی بخش شب تار وُ دلارای که ای؟ تا سَحر با یادِ خوبت عشق بازی می کنم…

دستم به زلفت گر رسد، ای نازدانه خواهم زنم با مِهر ، گیسوی تو شانه

دستم به زلفت گر رسد، ای نازدانه خواهم زنم با مِهر ، گیسوی تو شانه گر دل به دلداری دهی؛ این را بدانکه خواهی به دیدارش رَوی باهر بهانه ای کاش می دیدم تو را در کوچه ی عشق یکبار دیگر زیر باران عاشقانه وقتی…

سوخت پروانه درآتش شمع بی وقفه گریست

سوخت پروانه درآتش شمع بی وقفه گریست جان فشانی در رهِ معشوق رسم عاشقیست مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

در غروب پنج شنبه ، هیچ کس یادم نکرد

در غروب پنج شنبه ، هیچ کس یادم نکرد بس که دلتنگم ، نِشسته برمَزارم گردِ غم مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

وقتِ دیدار لَبم خواست زِ عشقت گوید

وقتِ دیدار لَبم خواست زِ عشقت گوید شرم مانع شد وُ هرگز به سخن باز نشد زنده ام با نَفست ای گُلِ خوشبویِ بهار این همان جمله که دیگر به تو ابراز نشد تا در آغوش کشیدی تَنِ تبدارم را دلْ زِ جا کنده شد…

سیه چشم وُ کمان ابرو ، نگارم اهلِ #تبریز است

سیه چشم وُ کمان ابرو ، نگارم اهلِ #تبریز است چه گویم قامتش سَرو وُ، دلشْ از مِهر #لبریز است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر

خدا عنانِ دلم را به دلستان داده ست

خدا عنانِ دلم را به دلستان داده ست برایِ کشتنِ من دستِ او کمان داده ست زِغمزه تیرِ پِیاپی اگر به قلبم زد چه غم خداست طبیبم، همانْ که جان داده ست صبور باش دلا ! گرچه غرقِ خون هستی بِدان زِ رحمتِ خود، عاشقانْ…

تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت

تا زِ احساسم سخن گفتم نگاهم کرد وُ رفت تازه فهمیدم که دل دادن به او بی سود بود من تمام هستیِ خود را به او دادم ولی او به فکر کُشتنم از راه درد آلود بود وقتِ جان دادن به بالین آمدوُ، باخنده گفت…

نیکی کن وُ خوش باش! زمان درگذر است

نیکی کن وُ خوش باش! زمان درگذر است مرگ از رگِ گردن به تو نزدیک تر است هرگز مَده آزار کسی را ؛ که خدا از نیّت وُ اعمالِ همه با خبر است مهناز_رنجی پرستوی_مهاجر